|
زندگی تکثیر ثروتی ست به نام محبت |
|
|
تفاوتی ندارد خواب باشم یا بیدار ؛ زیباترین تصویر پیش چشمانم همیشه “تویی”
+
تاريخ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 11:14 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
امروز دلم برایت تنگ شده!
+
تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 2:28 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
+ : بودنت حس شیرینیست... در کنارم بـاش...
+
تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 2:30 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
بسـﺎﻁ ﮐـﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻭ ﺗﻤــﺎﻡ ﻧــﺪﺍﺷﺘــﻪ ﻫﺎﯾـﻢ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﺣــﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘـﻪ ﺍﻡ... ﺑـﯽ ﺍﻧﺼـــﺎﻑ ﭼــﺎﻧـﻪ ﻧــﺰﻥ ﺣﺴﺮﺕ دیدار تو ﺑـﻪ ﻗﯿﻤــﺖ ﻋﻤـــﺮﻡ ﺗﻤــﺎﻡ ﺷـــﺪﻩ
+
تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 3:14 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
می دانی بن بست زندگی کجاست؟
جای که نه حق خواستن داری... نه توانایی فراموش کردن... + آدمهــا تنهــا که نباشنــد میرونــد تنهــآ که میشــوند بر میگردنــد وقتــی که برگشتند تنهــا لایق یک جمــله اند هـــری/...
+
تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 5:51 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
عــزیز دلم ...
چه تفاوتی می کنــد آنســوی دنیــا باشیم یا فقط ... ... چند کوچــه آن طرف تــر ؟! پــای عشق که در میان باشد ، دلتنگــی دمــــار ِ آدم را در مــی آورد !!!
+
تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 1:53 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
+
تاريخ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 3:1 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
آدمها عطرشان را با خودشان میآورند ؛ جا میگذارند و میروند . . .
آدمها میآیند و میروند ؛ ولی توی خوابهای مان میمانند . . .
آدم ها می آیند و می روند ؛ ولی دیروز را با خود نمی برند . . .
آدم ها می آیند ؛
خاطره هایشان را جا می گذارند و می روند..
آدم ها می آیند تمام برگ های تقویم بهار می شود می روند ؛ و چهار فصل پاییز را با خود نمی برند . . .
آدمها
+
تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 3:44 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
سرخوشانـــــه می خندم ٬ شوخـــی می کنم و تو نمیدانی .... چقدر سخت اســــت احساس خفگی کردن ٬ پشـــت این نقابِ لعنتــی! ![]()
+
تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 7:1 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی وفقط نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید.
+
تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 10:42 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
بار اخر ورق را با دلم بر میزنم!
بار دیگر حکم کن! اما نه بی دل! با دلت,دل حکم کن! حکم دل: هر که دل دارد بیاندازد وسط! تا که ما دلهایمان را رو کنیم! دل که روی دل بیافتد عشق حاکم میشود! این دل من! رو بکن حالا دلت را...! دل نداری?!!!! بر بزن!!!!! بعدا نوشت : برد آرام دلم ...
+
تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 10:17 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
دل من می گیرد از نبودن هایت و تو انگار..............
مرا یادت نیست .....!
+
تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 8:4 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
" همیـشــهـ " و " هیچ وقـــتـــــــ "
واژه هــای تـرســناکــی مـیـشـــونـد وقـتــی همیـشـــهــــ دوسـتـتـــــــــ خـواهـم داشـت ولـی هـیـچ وقـتــــــــ سهـــم منـــــــ نخواهی بود...!
+
تاريخ شنبه 26 فروردین1391ساعت 2:53 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان... برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم... حــتــی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خــیــلــی دیــــــر شناختمشان...! برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش... برای کســی که این روز هــا عجـــیب نبــودش را حــــس میکـنم... خنده هایی که دارم فراموششان می کنم و برای خــــــودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!! بـــــــــــــــــــــــرای ...
+
تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 4:26 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
بجان خودت قسم حتی كلمات هم وا داده اند از این همه سر سپردگی
نمیدانم چه شد كه مست نگاهت شدم چقدر سهم من از تو كم است عشق تو شاید محال شاید دور دست شاید هرگز باشد فقط باورم كن كه باور تو برایم بس است
+
تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 0:24 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
من
تصوراتم از تو با کــــــــاش گره خورده تـــو ، توقعاتت از من با بایـــــــــد ../.
+
تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 2:8 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
آرزویی حرام دارم! صورت به صورت برای لمس گرمی وجود تو! عشق یا شهوت !چه فرق میکند؟ گناهی بزرگ در پس افکارم میپرورانم ! توبه نمیکنم از چشیدن بوسه های داغ لب های تو!
+
تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 12:24 بعد از ظهر نويسنده آرام
|
✿ツ بــنـد دلــــــم کـه پــاره مـــی شــود
دلـــم بــهـانـه ات را مــی گـــیـرد هــر چــه مـــی کشم هــم از ســر ایــن بــنـد دلـــم هـــسـت بــه نــبـودنــت اعــتـراض نـمــی کــنـم بــنـد دلــــم را خــواب هــایــی پــاره مــی کــنـند که بــهـانـه ات را به دلـــم مــی انــدازد بــاور کــن بــه نــبـودنـت اعــتـراضـی نــدارم . . . /✿ツ
+
تاريخ شنبه 12 فروردین1391ساعت 11:41 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
✿ツ لـا بـه لـای ِ تــوضـیــح الـمَــسـائـل دِلـَـم را مـیـگـَـردَم !
تــا بـبــیـنَـم چـه شـُــد کـــه بـــه یـکــبـاره ، دیــدَنَـتـــ را بَـــر مَـن حـَـرام کـَـردی . . . !!؟ ✿ ツ
+
تاريخ جمعه 11 فروردین1391ساعت 10:46 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
این روزهایم به "تظاهر" میگذرد:
تظاهر به بیتفاوتی، به بیخیالی، به اینکه مهم نیست و چه سخت میکاهد از جانم این نمایش لعنتی...
+
تاريخ سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 8:36 قبل از ظهر نويسنده آرام
|
|
|